زمینه
حضوروغیاب در کلاسهای ایران یعنی یا استاد چند دقیقه از هر جلسه اسم میخواند، یا یک دستگاهِ اسکنر که هر مرکز باید میخرید، نصب میکرد و نگه میداشت. Timez هر دو را حذف کرد: استاد یک عکس از کلاس میگیرد و پردازشِ تصویر هر دانشجو را حاضر میزند.
بازقاببندی
همهی رقبا سرِ فروشِ اسکنرِ بهتر به مدرسهها رقابت میکردند. ولی اسکنر چیزی است که مدرسه باید بخرد، نصب کند، برق بدهد و تعمیر کند، در حالی که دوربین از قبل توی اتاق بود؛ در جیبِ استاد، از قبل بیرون، از قبل در حالِ عکسگرفتن از تخته. حضوروغیاب هیچوقت مسالهی سختافزار نبود. فقط آنقدر بهعنوانِ سختافزار فروخته شده بود که دیگر کسی چک نمیکرد. وقتی این را ببینی، محصول خودش را طراحی میکند: بهجای فروشِ دستگاه، از دستگاهی استفاده کن که از قبل با خودشان است.
چه ساختم
یک محصولِ حضوروغیابِ عکسمحور برای استادها، مستقر در دانشگاهها، مدارسِ سمپاد، مدارسِ غیرانتفاعی و همهی نمایندگیهای کانونِ قلمچی؛ بزرگترین شبکهی آموزشِ تکمیلیِ ایران. بیشترِ کارِ واقعیِ طراحی در گرفتنِ عکس نبود؛ در مسیرِ تصحیح بود، چون مدل بهقدرِ کافی اشتباه میکند که اعتمادِ استاد به این بستگی دارد که تصحیحِ یک خطا چقدر ارزان است، نه به اینکه چقدر کم پیش میآید.
چه چیزی را کنار گذاشتم
چیزی که کنار گذاشتم ذخیرهسازیِ مرکزیِ تصاویر بود. تطبیقِ چهره خوب کار میکرد؛ آنقدر خوب که وسوسه این بود که هر عکس را نگه داریم و بعدا از آن استخراج کنیم. ولی اینها صورتِ بچههاست. پس بهجای یک انبارِ مرکزی، سیستم روی سرورهای لوکالِ خودِ هر مدرسه اجرا میشد و تصاویر را در بازههای کوتاه خودکار پاک میکرد. این کار دادهی درازمدتی را که یک محصولِ زیرکتر میتوانست استفاده کند از ما گرفت، و من این معامله را عمدا انجام دادم: برای بچهها، امنترین داده دادهای است که اصلا نگه نمیداری.
نتیجه
اثبات، پذیرش بود نه یک اعشارِ قابلِ نقل. حضوروغیاب دیگر دقایقِ اولِ هر کلاس را نمیخورد. مراکز دیگر مجبور نبودند اسکنر بخرند یا نگه دارند. و همانطور پخش شد که یک ابزار وقتی واقعا کمک میکند پخش میشود: از تککلاسها تا کلِ نهادها، از جمله همهی نمایندگیهای بزرگترین شبکهی آموزشیِ کشور. وقتی چیزی مدتها بعد از خوابرفتنِ تازگیاش باز هم استفاده میشود، همان نتیجه است.
کجا نقش من تمام شد
مدیر محصول، طراح و مدیرِ تیم بودم؛ ولی خودِ مدلِ بینایی مالِ من نبود. مهندسها پردازشِ تصویر را ساختند و تنظیم کردند؛ کارِ من این بود که تصمیم بگیرم وقتی مدل مطمئن نیست یا اشتباه میکند محصول چه کند، و استاد چطور به آن اعتماد کند. اعتبارِ قضاوتِ محصولی مالِ من است، نه بینایی ماشین.
الان چه میدانم
جاهطلبانهترین نسخهی Timez همانی است که هرگز منتشر نشد. قرار بود به طرحِ نمادِ آموزشوپرورش وصل شود و بهمرورِ زمان حالِ روحیِ یک کلاس را با هوشِ مصنوعی بخواند؛ بیسروصدا بچههایی را نشان بدهد که در تنگنا بودند و کسی باید متوجهشان میشد. بهخاطرِ غلطبودنِ ایده نمرد؛ در لایههای اداریِ بالای سرمان مرد. چیزی که یاد گرفتم این است که در آموزش، سقفِ یک محصول اغلب اداری است نه فنی، و بهترین چیزی که طراحی میکنی همیشه آن چیزی نیست که اجازهی انتشارش را داری.