زمینه
Wallex یکی از بزرگترین صرافیهای رمزارزِ ایران است. در تیمِ Tap مدیر محصولِ محصولی بودم که کارتِ بانکی را مستقیم به حسابِ طلا وصل میکرد؛ پولِ واقعی، ریلِ بانکیِ واقعی، رگولاتوریِ واقعی. در مراحلِ اولیه بودیم و هنوز به اولین لانچ نرسیده بودیم که جنگ شروع شد و تیم در یک دورِ کاهشِ هزینه منحل شد. من حفظ شدم و به WallGold رفتم، زیرمجموعهای از Wallex، جایی که حالا GoldCup را میسازم.
بازقاببندی
اینجا بازقاببندیِ تمیزی وجود ندارد، و اگر بهزور بسازمش دارم از خودم درمیآورم. نسخهی صادقانه: بینش را بهموقع پیدا نکردم. بیشترِ دلیلِ اینکه این هرگز لانچ نشد این است که مدام میساختیم پیش از آنکه همان یک چیزی را که محصول رویش زنده یا مرده بود ثابت کنیم.
چه ساختم
واقعا تا کجا رسید: محصول و طراحیِ جریانِ کارت-به-طلا، در بیلدِ اولیه. هرگز به اولین لانچ نرسید و هرگز به دستِ کاربرِ واقعی نرسید. میخواهم دربارهی این دقیق باشم، چون «یک محصولِ کارت-به-طلا ساختم» فقط با گرد کردن درست است، و گرد کردن همانجایی است که یک رزومهی صادق بیسروصدا به یک رزومهی ناصادق تبدیل میشود.
چه چیزی را کنار گذاشتم
چیزی که باید زودتر کنار میگذاشتم اسکوپ بود. یک محصولِ پولیِ رگولهشده وادارت میکند بخواهی هر حالتِ حاشیهای را پیش از نشاندادن به کسی حل کنی، و این غریزه دقیقا تا لحظهای که خودش دلیلِ لانچنشدن میشود شبیهِ دقت به نظر میرسد. اینجا یادش گرفتم، به گرانترین شکل.
نتیجه
نتیجهای وجود ندارد. محصول هرگز به کاربر نرسید، پس چیزی برای اندازهگیری نیست و چیزی نیست که من محقِ ادعایش باشم.
کجا نقش من تمام شد
مدیر محصولِ یک تیمِ هفت تا هشت نفره بودم. مهندسی، یکپارچگیِ بانکی و تصمیمِ انحلالِ تیم مالِ من نبود.
الان چه میدانم
جنگ واقعی است، و دلیلش نیست. تیمها در همان ماهها چیزهایی لانچ کردند. چیزی که حالا میدانم این است که «هنوز آمادهی نشاندادن به کسی نیست» را نشانهی استاندارد میگرفتم، در حالی که بخشِ خوبی از آن ترس بود؛ ترسِ خودم هم. از آن به بعد نگذاشتهام تیمی که در آن هستم بیش از چند هفته بگذرد بیآنکه چیزِ واقعی را، هرچقدر هم خام، جلوی یک غریبه بگذارد. همین یک قاعده کافی بود که پایانِ این ماجرا فرق کند.